|
|
|
|
|
سلام به همه بروبچ آشنا و غریب گاهی آدم یه چیزایی میبینه و.... که حتی زبون آدم تو دهنش نمیچرخه که حالا چی میخواد بگه.... خب مثلا تصمیم میگیری این زبونو بچرخونی...خب حالا چی میخواد بگه.....اصلا" بگه..... تاثیری هم داره جز اینکه آدم تخلیه بشه... آخرش... میرم و زودی میام اگه با من بمونی |
||
|
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا شده یه کاری کنی و پشیمون شی.... یعنی یه گندی بزنی که نشه هیچ رقمه جبرانش کرد...!!!؟؟؟ آره یه اشتباهی کردم سخت ، دشوار چـــــــــــی میگن.... همون که تو میگی !!! کسی رو از خودت برنجونی.... دوستتو... نتونی برگردی... شایدم بخوای برگردی اما راهها رو ببندن.... کاش میشد به عقب برگشت کاش میشد.... کاش میتونستم همه چیو قبل از وقوعش بفهمم. کاش به خاطر یکی دیگه یکی دیگه رو از خودم نرنجونده بودم.... کاش فقط نظاره گر بودم... کاش و ای کاش.... کاش همه چیو میشد ساده گرفت... کاش به قول سهراب که میگفت فک کنم شدم دچار !!! دچار نمیشدیم کاش ادما دونه دلشون پیدا بود کاش دلشون شیدا بود..... کاش میشد بازم قایق سهرابو دوباره ساخت.... کاش میشد رفت.... کاش میشد برگشت.... کاش میشد.... اگه میشد....چی میشد !!! |
||
|
|
|
|
|
قفسی باید ساخت
هرچه در دنیا گنجشک و قناری است با پرستوها همه را باید یکی به قفس انداخت روزگاریست که پرواز کبوترها در فضا ممنوع است که چرا به حریم حرم جتها خصمانه تجاوز شده است! روزگاریست که خوبی خفته است و بدی بیدار
و هیاهوی قناری ها خواب جت ها را آشفته است/.
"فریدون مشیری" |
||
|
|
|
|
|
سلام خوبین ؟؟؟ با بچه ها صحبتهایی که شد، قرار بر این شد که به ترتیب یه بازی راه بندازیم و بچه ها رو هم یکی یکی دعوت کنیم، خب دیگه همین !!! حالا اینم بازی سوال اینه: اگر مطمئن باشی 24 ساعت از عمرت باقی مونده ، تو این 24 ساعت چه میکنی؟ اول میرم سراغ دفتر خاطراتم، توش همه چیزای نگفته رو میگم، اسم خیلی کسا ،خیلی چیزا و...آرزو هایی که بهشون نرسیدم یارسیدم و.... شاید 2ساعتی طول بکشه، نگاه به ساعتم میکنم میبینم خیلی دیر شده....(24 ساعت بیشتر وقت ندارم ،دعا میکنم ساعت ها وایسن، دوست ندارم شب بشه... دوست ندارم بخوابم.... خوابم نمیا...) بدو بدو میرم سراغ تلفن اول زنگ میزنم به وحید بعد محسن بعد فرهاد بعد.... بعد حتما" وحید میاد دنبالم که یه دوری بزنیم (آخه فهمیده که اعصابم حسابی تخماتیک شده) تا وقتی بیاد یه 30مینی وقت دارم (آخه خیر سرش خوش قوله و همیشه یه 30 مینی آدمو چیز میکنه...) زنگ میزنم به بقیه.... اول با وحید 2ساعتی میریم تو شهر و سیاه چشمان پارسی رو یه کم دید میزنم که ببینیم همه در سلامتی کامل بسر میبرن هوووووو....!!! ، بعد شاید بریم خارج از شهر دور از شلوغی (البته اگه نگه مغازم وله و.... گوشیش رو خاموش کنه و اس ام اس بازی نکنه و... تا یه 2ساعتی اعصابم راحت بشه.... بعد به برو بچ نزدیک میزنگم و یه جا جمشون میکنم (شاید بساط سیتینگ هم بر پا بشه و...فضانوردی...) یه غذای توپ میدم همه کوفت کنن ، وقتی به همه زنگ زدم و .... میرم وصیتمم هم مینویسم (همه چی که فک کنم این وسط سگ خوار بشه.... و یه تخت و کتابهای نخونده و...بقیه بماند و... امتحانهای پایان ترم و.... که برن به جهنم و....،میرم پیش بعضی استادها و.... اینقد فهششون میدم بعد میزنمشون(آخه قابلیتهام زیاده!!!) میگم رو سنگ قبرم چی بنویسن و....میگم هیچ کس واسم زار نزنه،گریه نکنه... سیاه نپوشه ،همه با کت و شلوار کراوات بیام تو مراسمم ،بعد از مرگ خیلی آب رو سنگم نریزن ،یخ میکنم ،سرما میخورم و.... خیلی کاری به کارم نداشته باشن،بذارن اونجا راحت باشم.... راحت اس ام اس بازی کنم با هوری ها... . یه مموری پر آهنگ پر میکنم و میرم تو بیابون(اطراف شهر ما همش بیابونه، دریا نداره ،درخت نداره ، خاک هست و خاک... دوس نداشتم تو شهر خودم بمیرم، دوس داشتم لااقل برم شیراز(شهر اجداد مادرم) اونجا راحت.... ساعتهای آخر یه جای نزدیک شهر با صدای آهنگ ((این متن ممکنه تغییراتی توش حاصل بشه ،شاید بعضی چیزا یادم رفته باشه)) ((ضمنا" کسایی که توی پیوندهای من هستم یا اصلا" نیستن هم میتونن تو این بازی شرکت کنن)) اما فقط واسم کامنت بذارین تا وبلاگاتون رو معرفی کنم به بقیه دوستان/. محسن |
||
|
|
|
|
|
همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي اِونا » پرستار بچههايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي اِونا»! ميدانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نميآوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه.... ادامه مطلب |
||
|
|
|
|
|
اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: 'شادى از خرد عاقل تر است'.
دان هرالد |
||
|
|
|
|
|
گاه می اندیشم........
آدمها از دور دوست داشتني ترند مطلب زیر از وبلاگ http://ebrahim2007.blogfa.com/ دزدیده شده است یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش. اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟ |
||
|
|
|
|
|
خنده ام از گریه غم انگیزتر است، کارم از خنده گذشته است ، بدان میخندم
میروم تا فراموشت کنم در این غبار لحظه ها ،در این کسوف زندگی، در این درد تنهایی، مانده ام تنهای تنها، هیچ کس مثل من نیست، حتی خودم !!!!! گاه می اندیشم که از ماست که بر.... !!!!! میروم تا در آبی دریاها گم شوم ، در آن دور دستها ناپدید....،میروم.... میروم تا کس نگیرد از من خبری.... میروم.... |
||
|
|
|
|
|
Salam, in up ro az tarighe goshi mobilam daram mikonam, mibinin cheghadr elm pishraft karde ;-) |
||
|
|
|
|
|
سلام به همه بچه ها
خوفین؟؟ راستی محسن برو بمیییر رفتم یه جایی زدیم توپ توپ !!! تو هم خیلی بزغاله ای با وحید داشتی..... بعد به من نمیگی که بیام؟؟؟!!! یعنی ما هم اره؟؟؟ باشه یکی نه خیلی بیشتر از یکی طلبت |
||
|
|
|
|
|
امروز دوباره.... زنگ زد فک کردم باز در ماشینش قفل شده که بهم زنگ زده، این یارو که هیچ وقت یاد ما نیست ،خدا لعنتش کنه که یه پیتزا هم واسه گواهینامه زپرتی که گرفته ،به ما نداد!!! آخه این بشر عادت کرده وقتی در ماشین رو قفل میکنه سوئیچ رو روی ماشین میذاره از اونجایی هم که من دزد خوبی هستم بعضی وقتا درهای بسته رو باز میکنم و.... یه دفه در رو واسش باز کردم و..... بچه رو بد عادت کردیم!!! گفتی آپ باشه اینم آپ !!!! راستی مواظب گیتارت باش ،آخه گیتارهای آدمای حرفه رو دارن میدزدن ،مثلا" همین یارو رفیقت کیه؟؟؟ .... آها...!!! شمبلی زاده ببخشید ،شماعی زاده ، گیتارشو نامردا بردن هنوز هم نیوردنش... بچه دق کرده.... تازگی ها شنیدم داره به سازهای سنتی رو اورده نمونش همین گیتار برقی خودمون!!! هرکی ندونه شماها که میدونین گیتار برقی رو یکی از بروبچ خودمون که شبا با هم شطرنج با ویلچر بازی میکردیم ساخته.... از همین کشورهای دوست و همسایه ،گینه بیسائو اوردش !!! مواظب ماشین خوشگلت هم باش ،همون قرمزه رو میگم محسن خاااااااااااااااااااااااااااان !!!! |
||
|
|
|
|
|
خوفین؟؟؟؟ راستی هیچی !!!!
تو کف باشین تا بعد که بهتون بگم!!! |
||
|
|
|
|
|
محسن بزغاله ی عزیزم آخه گوسفند این کجاش عروسیه؟؟؟!!!!! ولی اون رو واقعا" با کا عبدا..... |
||
|
|
|
|
|
سلام به همه بروبچ امشب دلم گرفته، یادمه که خیلی وقت پیشا به یکی گفتم تا حالا دلت گرفته ؟؟؟ با سردی گفت یه چیزه عادیه!!! هنگ کردم دیگه نتونستم چیزی بگم یا ادامه بدم که واقعا" دلم گرفته چند شب پیش هم بهش گفتم تو فک میکنی که من چه جور آدمیم؟؟؟ گفتم چقدر منو میشناسی و...!!! به قول خودش که همیشه یه چیزی کشف میکنه.... من عاشق کشف کردنشم....بعضی وقتا هم خداییش یه جور میزنه تو پر آدم که بالم میشکنه!!! امروز وقتی امدم خونه دیدم اتاقم خیلی جم و جور شده ،اول فک کردم کار میلاد هست، اما 2ثانیه بعد مغزم فرمان داد، عزیزم درسته گشنته اما خداییش دیگه چرت نگو، آخه میلاد کاری جز به هم ریزی هم داره؟؟؟ کار مامان بود (تابلو بود) امدم پایین از مامان تشکر کردم ، آخه با سلقه همیشگی یه حالی به اتاق داده بود(تو دلم کیف کردم) اما از یه جایی هم دلم یهو ریخت که نکنه مثل همیشه نوشته های ولو شده روی میز و کمد و... رو خونده، اما به هر حال همه جا جم و جور بود ،منم دیگه گیر ندادم که خودم میومدم و.... چرا جم و جور کردی و...!!! |
||
|
|
|
|
|
راستی فری(فرهاد) این پستو فقط و فقط به خاطر تو میکنم (میدونم که الان که داری میخونی میگی ما خیلی خرتیم!!) یادش بخیر چند روز پیش با وحید داشتیم عکسای تو گوشیهامون رو روی کامپیوتر نگاه میکردیم که تو رو دیدیم و... اینجا واقعا" جات خالیه اما کاش عقلت میومد تو کلت و دوباره با هم .... الان نمیدونم کجایی ،یزد هستی کجایی نمیدونم اما دلم واست خیلی تنگ شده!!! یادته فرهاد با هم رفته بودیم گنجینه کتاب تا من یه کتاب بگیرم و... یه دفعه 3تا دختره از تو مغازه زدن بیرون و تو گفتی یه چیزی بگو و.... منم دیدم یکیشون اینقدر لاغره و لباسای تنگ پوشیده، گفتم: " آآآآآآآخ جــــــــــــــــــــــــون ، استخووووووووون!!!!" دختره یه طرف ،فرهاد هم یه طرف !!! شکماشونو گرفته بودن و... منم بدو بدو رفتم تو مغازه !!! یادش بخیـــــــــــــــــــــــــر نیستی اینجا، اما همیشه یادتم، وقت کردی به ما هم اس ام اس هم بده فـــــــــــــــــری "فعلن یا حق" |
||
|
|
|
|
|
سلام راستی بعد از مدتها یک کم نفس راحتی کشیدم !!! دارم فک میکنم که لااقل بتونم مثه یه بچه آدم زندگی کنم، باور کن ، امروز تو اخبار گفت که دمای اینجا بین 3 تا 6 بالای صفر هست اینقدر دقم گرفته بود که اگه میفهمیدم کاره کدوم گوسفندی هست که چرت و پرت میفرماید ، با جاروی دسته بلندمون میکردم تو دماغش که اینقد زر الکی نزنه !!! (شرمنده که یهو اعصابم خط خطی...!!) آخه امروز حدودا" 15یا 16 درجه زیر صفر بود، یه مشت بزغاله تو اون هواشناسی بادبادک هوا میکنن!!! امشب هم کلاس زبان داشتم ، اینقدر این دخترا حرف میزنن که اولا" مهلت به ما نمیــــــــــــــــــــــدن!!!! |
||
|
|
|
|
|
سلام به همه برو بچ خودمون امشب که امدم همه نوشته های سعید رو میخواستم پاک کنم اما از دلم نیومد یهجوری نامردیه آخه از دوستای اون امدن نظر دادن منم زرتی همه چیزش رو.... شرمنده سعید جان نمیخواستم اینو بگم اما چون امد نوک زبونم دیگه اگه نگم....!!! راستی هر چی واسهما توی این دنیا پیش میاد ممکنه در نظر ما بد باشه اما حتما" پشت هر کاری که خدا میکنه حکمتی هستش پس بیاییم ناشکری نکنیم (سعید جاااان گوش کن عزیزم) امیدوارم همه موفق باشین |
||
|
|
|
|
|
||
|
|
|
|
|
سلام به دوستان عزیزم من مهدی هستم چند وقت پیشا من وبلاگ رو در اختیار یکی از دوستانم قرار دادم که اون آپ کنه اونم بد آپ نکرده خداییش!!!! به هر حال ازش ممنون تا الان اما از این به بعد سعی میکنم خودم آپ کنم یا علی |
||
|
|
|
|
|
اسمتو گذاشتم گل گله من ترسیدم پژمرده شی اسمتو گذاشتم ماه پشت ابر قایم نشی اسمتو گذاشتم خورشید ترسیدم آخر روز غروب بشی اسم تو گذاااااااشتم جوووووووووووووووووووووووووووووونم که اگه رفتی دیگه منم بی تو نمونم |
||
|
|
|
|
|
سلام میدونم اون حرفام اشتباه بوده اما میبایست اون حرفها رو بهت بزنم تا لااقل.... نمیدونم والا... گفته بودم برام فرقی نمیکنه اما واقعا" میکنه َ گفته بودم دلم برات اصلا" تنگ نشده اما... |
||
|
|
|
|
|
مرا به اغوشت راه بده میخواهم ببوسمت بیا چشمانمان را ببندیم
میخواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد هر دو از فرط لذت در آغوش یکدیگر نفس نفس بزنیم از لذت متناهی جسممان وجود نامتناهی خدا را با چشمانی بسته تصور کنیم چشمانت را باز کن بیا ساعتها یکدیگر را در آغوش بگیریم ای تنها هم آغوش من بیا که احساسم را دست نخورده برایت نگه داشته ام و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام بیا که میخواهم وقتی دستانت را بر روی احساسم میگذاری از فرط لذت، قطره های اشک بر روی گونه هایت بدرخشد میخواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی میخواهم اشکهایت تمام احساسم را خیس کند بیا |
||
|
|
|
|
|
سلام اینم آپ |
||
|
|
|
|
|
سلام به همه بروبچ . امیدوارم توپ توپ باشین
امتحانا هم تموم نمیشه یکم نفس بکشیم هرکی نفهمه میگه بس که خوندیم خفه شدیم بعد از امتحانا میام فعلن بای |
||
|
|
|
|
|
سلام چند وقتی نبودم،حالا کجا بودم....!!! اگه هم نبودیم باور کنین داشتم زیر سایه شماها قدم میزدم(بچه ها چایی پوست کنده بودن جاتون خالی!!!!) رفته بودم مسافرت(اول رفتیم جیرفت و... آخر هم رفتیم بندرعباس) میگفتن جاده جیرفت خیلی جالبه (البته همین طور هم بود) اینجا هوا سرد اما اونجا.... خیلی خوش گذشت بماند عمو یواش میرفت و....!!!! جیرفت شب موندیم (زنگ زده بودیم هماهنگ کردیم) اونجایی هم بودیم جای خوبی بود، صبح زود هم راه افتادیم به طرف بندر اما تفریحی.... بعد از مسافرت هم فرهاد گفت بیا کرمان (منم رفتم)یه روز هم اونجا بودم/. شب امدیم،صبح زودش هم با هیئت کوهنوردی (که تشکیل میشد از آدم های شکم گنده، بیکار ،حلاف ، پر حرف و پیر) بماند!!! اما خیلی بد نگذشت،تصمیم گرفتم هر هفته با همون خانواده بریم بیرون بهتره... فرهاد هم بود، ما 2تا که شب توی جاده صبح زود هم توی کوه بودیم داشتیم ولو میشدیم رو زمین، توی ماشین هم 2تایی چرت زدیم تا... رسیدیم/. این یه حکایت هست که یادم نمیاد از کدوم سایت برداشتمش: حکايت جوانی که ساعت نداشت!!!! مرد جوون : ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟ پيرمرد : معلومه كه نه ! جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی ؟ ! پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم ! جوون : ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه ؟ ! پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی ! جوون : كاملا" امكانش هست ! پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی ! جوون : كاملا" امكان داره ! پيرمرد : يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده ؟ ! جوون : ممكنه ! پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی ! مرد جوون : لبخند ميزنه ! پيرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد ! مرد جوون : لبخند ميزنه ! پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی ! مرد جوون : لبخند ميزنه ! پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين ! مرد جوون در حال لبخند : اوه بله ! پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم
اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ |
||
|
|
|
|
|
سلام ای خدیا شکرت ،چقدر زود گذشت!!! به همین زودی یک ماه گذشت... فرهاد هم ما رو خفه کرد از بس به ما گفت کی میان؟؟؟ کی میان؟؟؟ از بس چرت گفت که یادم رفت بگم ،فردا بابا و مامان از مکه برمیگردن، اخی بعد از یک ماه.... اخ چقدر خسته شدم تو این مدت اما خیلی زود گذشت.... راستی همین اق فرهاد که میگه بیا با من کورس بذار این یارو ما رو ترکوند بس چپ و راست ما رو دید و گفت آپ کن، مثه محسن که هر وقت ما رو میدید میگفت: مهدی سیدی چی داری؟؟؟ بچه بجای سلام ....
این انتراکت هم واستون دارم که یکم خوابتون بپره: اگر به عکس میدان آزادی از بالا دقت کرده باشین میدان آزادی به صورت یک صلیب کاملا” مدرن انگلیسی ساخته شده.حتی من شنیدم در دوره پهلوی وقتی این میدان توسط یه مهندس خارجی ساخته شد بعد از اینکه فهمیدن قضیه از چه قراره خود شاه اون مهندس رو در میدان آزادی دار زد. فعلن یا حق/. |
||
|
|
|
|
|
چند وقت پیشا یکی میگفت، مهدی خیلی ریختی به هم ، گفتم جدا"؟؟؟
اولین باری که شعر سهراب رو خوندم، حقیقتش مغزم error داد! یعنی چی؟ کرکس مگه قشنگه؟؟؟ چرا میگه چیزی کم نداره؟؟؟ پیش خودم گفتم: هوی سهراب آدم باش!!! و بعد هم گفتم این یارو خیلی قاطی داره .
وقتی وعده کاندیدها رو دیدم که رو در و دیوار زده بودن: خونه میسازم واسه هر جوون بیکار سه تا ،100واحد ورزشی رایگان در 100 منطقه شهر و.... کفم برید که بابا ما چقدر تو این شهرمون ادم خوب داریم و خودمون خبر نداریم؟؟؟ فقط این وسط چندتا مشکله یکی اینکه 3تا خونه واسه 3تا جوون کافیه، یکی نیست بگه:آخه همین کارا رو کردین که جوونا سطح توقع رفته بالا !!! 100واحد ورزشی رایگان در 100 منطقه شهر ، به خدا زیاده!!! مگه نه؟؟؟ نمیدونم چه بلایی به سر این ابرای بیچاره دادن؟؟؟ تو این چند روز اینقدر بارون امده که فک کنم تو شمال کشور اینقد نیومد/ من که فک میکنم بارور شون کردن، همین کار و کردن که وضع مزاجی ابرا ریخته به هم!!! اسهال شدن ، به احتمال زیاد بارور کردنشون و... این بد بختا به نیترات نقره آدت نداشتن و.... !!!! فعلا" یا علی فقط مواظب باشید بعد از خواندن وبلاگ قوزفیش نشین!!!! |
||
|
|
|
|
|
عشق مانند آواز خواندن است. انسان می تواند به اندازه کافی، خودش را راضی کند ولی شاید همسایه ها از زیادش خوششان نیاید. Zora Neale Hurston
عشق همانند یک گل رز است. بوی خوبی دارد ولی اگر خیلی محکم آن را نگه داری، ممکن است انگشتت را سوراخ کند، خونت را بریزد و تا آخر عمر زخمی بگذاردت. Alfonso Aguila
هر چیزی که با خشم آغاز شود، به شرمساری ختم می شود. George Eliot (Mary Ann Evans)
یا علی |
||
|
|
|
|
|
فرشته ها حتما مي آيند ......آمده اند پايين. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد مي شوند،مي فهمي؟ اسمت را که صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را که روي شانه ات مي گذارند ،حس مي کني؟ خوب خيالاتي شديااااااااااا |
||