تبليغاتX
یک ساعت زندگی.مثه بچه آدم
چیزی واسه گفتن ندارم چون سر دبیر تویی !!!
سلام به همه بروبچ آشنا و غریب

گاهی آدم یه چیزایی میبینه و.... که حتی زبون آدم تو دهنش نمیچرخه که حالا چی میخواد بگه....

 خب مثلا تصمیم میگیری این زبونو بچرخونی...خب حالا چی میخواد بگه.....اصلا" بگه..... تاثیری هم داره

جز اینکه آدم تخلیه بشه...

آخرش...

میرم و زودی میام اگه با من بمونی فعلن

+ نوشته شده در  Fri 10 Jul 2009ساعت 0:42  توسط mahdi  | 

پایان راست کاران خوشی است

من با هیچ کس بر سر آیین و باوری که دارد(حتی اگر بت پرست باشد)نمی جنگم و خون وی را نمی ریزم چرا که خدای هرکسی همان است که خرد او به او میگوید/.

 کار من آموختن است نه ستیز کردن.

 تنها شاعرانند که عاشقند و تنها عاشقانند که شاعرند.

 بگذارید عشق به زندگی شما عشق به بزرگترین امیدتان باشد و بگذارید که عالی ترین امید شما عالی ترین نظر شما درباره ی زندگی باشد.

 از بدی ها سه چیز بدتر از همه هستند: شهوت پرستی؛ قدرت طلبی و خودخواهی

 تنهایی میتواند قابله ی زادن اندیشه های بزرگ باشد.

 تو تخم بدی تا توانی مکار....

+ نوشته شده در  Tue 14 Apr 2009ساعت 11:40  توسط mahdi  | 

تا حالا شده یه کاری کنی و پشیمون شی.... یعنی یه گندی بزنی که نشه هیچ رقمه جبرانش کرد...!!!؟؟؟

آره یه اشتباهی کردم سخت ، دشوار چـــــــــــی میگن.... همون که تو میگی !!!

کسی رو از خودت برنجونی.... دوستتو...  نتونی برگردی...  شایدم بخوای برگردی اما راهها رو ببندن....

کاش میشد به عقب برگشت کاش میشد.... کاش میتونستم همه چیو قبل از وقوعش بفهمم.

کاش به خاطر یکی دیگه یکی دیگه رو از خودم نرنجونده بودم....

کاش فقط نظاره گر بودم...   کاش و ای کاش....  کاش همه چیو میشد ساده گرفت...  کاش به قول سهراب که میگفت فک کنم شدم دچار !!!

دچار نمیشدیم  کاش ادما دونه دلشون پیدا بود کاش دلشون شیدا بود.....

کاش میشد بازم قایق سهرابو دوباره ساخت.... کاش میشد رفت.... کاش میشد برگشت....

کاش میشد....  اگه میشد....چی میشد !!!

+ نوشته شده در  Thu 9 Apr 2009ساعت 0:44  توسط mahdi  | 

قفسی باید ساخت

هرچه در دنیا گنجشک و قناری است     با پرستوها

همه را باید یکی به قفس انداخت

روزگاریست که پرواز کبوترها در فضا ممنوع است که چرا به حریم حرم جتها خصمانه تجاوز شده است!

روزگاریست که خوبی خفته است و بدی بیدار

 

و هیاهوی قناری ها

                                       خواب جت ها را آشفته است/.

 

"فریدون مشیری"

+ نوشته شده در  Thu 4 Dec 2008ساعت 10:23  توسط mahdi  | 

سلام
خوبین ؟؟؟
با بچه ها صحبتهایی که شد، قرار بر این شد که به ترتیب یه بازی راه بندازیم و بچه ها رو هم یکی یکی دعوت کنیم، خب دیگه همین !!!

حالا اینم بازی سوال اینه:
اگر مطمئن باشی 24 ساعت از عمرت باقی مونده ، تو این 24 ساعت چه میکنی؟

اول میرم سراغ دفتر خاطراتم، توش همه چیزای نگفته رو میگم، اسم خیلی کسا ،خیلی چیزا و...آرزو هایی که بهشون نرسیدم یارسیدم و.... شاید 2ساعتی طول بکشه، نگاه به ساعتم میکنم میبینم خیلی دیر شده....(24 ساعت بیشتر وقت ندارم ،دعا میکنم ساعت ها وایسن، دوست ندارم شب بشه... دوست ندارم بخوابم.... خوابم نمیا...)
بدو بدو میرم سراغ تلفن اول زنگ میزنم به وحید بعد محسن بعد فرهاد بعد.... بعد حتما" وحید میاد دنبالم که یه دوری بزنیم (آخه فهمیده که اعصابم حسابی تخماتیک شده) تا وقتی بیاد یه 30مینی وقت دارم (آخه خیر سرش خوش قوله و همیشه یه 30 مینی آدمو چیز میکنه...) زنگ میزنم به بقیه.... اول با وحید 2ساعتی میریم تو شهر و سیاه چشمان پارسی رو یه کم دید میزنم که ببینیم همه در سلامتی کامل بسر میبرن هوووووو....!!! ،
بعد شاید بریم خارج از شهر دور از شلوغی (البته اگه نگه مغازم وله و.... گوشیش رو خاموش کنه و اس ام اس بازی نکنه و... تا یه 2ساعتی اعصابم راحت بشه.... بعد به برو بچ نزدیک میزنگم و یه جا جمشون میکنم (شاید بساط سیتینگ هم بر پا بشه و...فضانوردی...) یه غذای توپ میدم همه کوفت کنن ،

وقتی به همه زنگ زدم و .... میرم وصیتمم هم مینویسم (همه چی که فک کنم این وسط سگ خوار بشه.... و یه تخت و کتابهای نخونده و...بقیه بماند و... امتحانهای پایان ترم و.... که برن به جهنم و....،میرم پیش بعضی استادها و.... اینقد فهششون میدم بعد میزنمشون(آخه قابلیتهام زیاده!!!)

میگم رو سنگ قبرم چی بنویسن و....میگم هیچ کس واسم زار نزنه،گریه نکنه... سیاه نپوشه ،همه با کت و شلوار کراوات بیام تو مراسمم ،بعد از مرگ خیلی آب رو سنگم نریزن ،یخ میکنم ،سرما میخورم و.... خیلی کاری به کارم نداشته باشن،بذارن اونجا راحت باشم.... راحت اس ام اس بازی کنم با هوری ها... . یه مموری پر آهنگ پر میکنم و میرم تو بیابون(اطراف شهر ما همش بیابونه، دریا نداره ،درخت نداره ، خاک هست و خاک...

دوس نداشتم تو شهر خودم بمیرم، دوس داشتم لااقل برم شیراز(شهر اجداد مادرم) اونجا راحت.... ساعتهای آخر یه جای نزدیک شهر با صدای آهنگ
((این متن ممکنه تغییراتی توش حاصل بشه ،شاید بعضی چیزا یادم رفته باشه))

((ضمنا" کسایی که توی پیوندهای من هستم یا اصلا" نیستن هم میتونن تو این بازی شرکت کنن)) اما فقط واسم کامنت بذارین تا وبلاگاتون رو معرفی کنم به بقیه دوستان/.
محسن 
+ نوشته شده در  Wed 6 Aug 2008ساعت 1:41  توسط mahdi  | 

همين چند روز پيش، «يوليا واسيلي ‌‌‌‌اِونا » پرستار بچه‌‌‌هايم را به اتاقم دعوت كردم تا با او تسويه حساب كنم . به او گفتم: بنشينيد«يوليا واسيلي ‌‌‌‌‌اِونا»! مي‌‌‌‌دانم كه دست و بالتان خالي است امّا رودربايستي داريد و آن را به زبان نمي‌‌‌آوريد. ببينيد، ما توافق كرديم كه.... 
ادامه مطلب
+ نوشته شده در  Mon 12 May 2008ساعت 11:29  توسط mahdi  | 

اگر عمر دوباره داشتم مى كوشيدم اشتباهات بيشترى مرتكب شوم. همه چيز را آسان مى گرفتم. از آنچه در عمر اولم بودم ابله تر مى شدم. فقط شمارى اندك از رويدادهاى جهان را جدى مى گرفتم. اهميت كمترى به بهداشت مى دادم. به مسافرت بيشتر مى رفتم. از كوههاى بيشترى بالا مى رفتم و در رودخانه هاى بيشترى شنا مى كردم. بستنى بيشتر مى خوردم و اسفناج كمتر. مشكلات واقعى بيشترى مى داشتم و مشكلات واهى كمترى. آخر، ببينيد، من از آن آدمهايى بوده ام كه بسيار مُحتاطانه و خيلى عاقلانه زندگى كرده ام، ساعت به ساعت، روز به روز. اوه، البته منهم لحظاتِ سرخوشى داشته ام. اما اگر عمر دوباره داشتم از اين لحظاتِ خوشى بيشتر مى داشتم. من هرگز جايى بدون يك دَماسنج، يك شيشه داروى قرقره، يك پالتوى بارانى و يك چتر نجات نمى روم. اگر عمر دوباره داشتم، سبك تر سفر مى كردم.
اگر عمر دوباره داشتم، وقتِ بهار زودتر پا برهنه راه مى رفتم و وقتِ خزان ديرتر به اين لذت خاتمه مى دادم. از مدرسه بيشتر جيم مى شدم. گلوله هاى كاغذى بيشترى به معلم هايم پرتاب مى كردم. سگ هاى بيشترى به خانه مى آوردم. ديرتر به رختخواب مى رفتم و مى خوابيدم. بيشتر عاشق مى شدم. به ماهيگيرى بيشتر مى رفتم. پايكوبى و دست افشانى بيشتر مى كردم. سوار چرخ و فلك بيشتر مى شدم. به سيرك بيشتر مى رفتم.
در روزگارى كه تقريباً همگان وقت و عمرشان را وقفِ بررسى وخامت اوضاع مى كنند، من بر پا مى شدم و به ستايش سهل و آسان تر گرفتن اوضاع مى پرداختم. زيرا من با ويل دورانت موافقم كه مى گويد: 'شادى از خرد عاقل تر است'.
دان هرالد
+ نوشته شده در  Tue 29 Apr 2008ساعت 0:20  توسط mahdi  | 

گاه می اندیشم........

 آدمها از دور دوست داشتني ترند

مطلب زیر از وبلاگ http://ebrahim2007.blogfa.com/ دزدیده شده است

یه مارگیری نشسته بود دم لونه یه مار خوش خط وخالی.می خواست بگیردش.یکی از اولیای خدا که منطق حیوانات رو هم ادراک می کرد از اونجا می گذشت.ماره رو کرد به این عبد صالح خدا و گفت: این می خواد منو بگیره.خیال کرده می تونه منو بگیره.رفت و بعد از چند دقیقه که برگشت دید که اون شخص ماره رو گرفته و گذاشته تو کیسه داره می بره.به ماره گفت تو که گفتی نمی تونه منو بگیره.پس چی شد؟ماره گفت:من عاشق یکی از اسماء خداوند هستم.این منو قسم داد به اون اسمی که عاشقشم. گفت خستم کردی دیگه بیا بیرون.اسم محبوب منو آورد منم به خاطر عشق به محبوبم اومدم بیرون.گفتم ولش کن اسم حبیبم رو برده بذار برم تو دامش.

اما من در راه محبوبم چه کردم؟ کاری کردم که بگم خدا این کارو فقط و فقط برای تو انجام دادم؟

+ نوشته شده در  Tue 22 Apr 2008ساعت 23:53  توسط mahdi  | 

خنده ام از گریه غم انگیزتر است، کارم از خنده گذشته است ، بدان میخندم

میروم تا فراموشت کنم

در این غبار لحظه ها ،در این کسوف زندگی، در این درد تنهایی، مانده ام تنهای تنها، هیچ کس مثل من نیست، حتی خودم !!!!!

گاه می اندیشم که از ماست که بر.... !!!!!

میروم تا در آبی دریاها گم شوم ، در آن دور دستها ناپدید....،میروم.... میروم تا کس نگیرد از من خبری....

میروم....

+ نوشته شده در  Sat 12 Apr 2008ساعت 1:46  توسط mahdi  | 

Salam, in up ro az tarighe goshi mobilam daram mikonam, mibinin cheghadr elm pishraft karde ;-)
+ نوشته شده در  Tue 1 Apr 2008ساعت 7:50  توسط mahdi  | 

سلام به همه بچه ها

خوفین؟؟

راستی محسن برو بمیییر رفتم یه جایی زدیم توپ توپ !!!

تو هم خیلی بزغاله ای با وحید داشتی..... بعد به من نمیگی که بیام؟؟؟!!! یعنی ما هم اره؟؟؟

باشه یکی نه خیلی بیشتر از یکی طلبت

+ نوشته شده در  Fri 14 Mar 2008ساعت 23:48  توسط mahdi  | 

امروز دوباره.... زنگ زد فک کردم باز در ماشینش قفل شده که بهم زنگ زده، این یارو که هیچ وقت یاد ما نیست ،خدا لعنتش کنه که یه پیتزا هم واسه گواهینامه زپرتی که گرفته ،به ما نداد!!!
 آخه این بشر عادت کرده وقتی در ماشین رو قفل میکنه سوئیچ رو روی ماشین میذاره از اونجایی هم که من دزد خوبی هستم بعضی وقتا درهای بسته رو باز میکنم و.... یه دفه در رو واسش باز کردم و..... بچه رو بد عادت کردیم!!!
گفتی آپ باشه اینم آپ !!!!
راستی مواظب گیتارت باش ،آخه گیتارهای آدمای حرفه رو دارن میدزدن ،مثلا" همین یارو رفیقت کیه؟؟؟
.... آها...!!!
شمبلی زاده ببخشید ،شماعی زاده ، گیتارشو نامردا بردن هنوز هم نیوردنش... بچه دق کرده.... تازگی ها شنیدم داره به سازهای سنتی رو اورده نمونش همین گیتار برقی خودمون!!!
هرکی ندونه شماها که میدونین گیتار برقی رو یکی از بروبچ خودمون که شبا با هم شطرنج با ویلچر بازی میکردیم ساخته.... از همین کشورهای دوست و همسایه ،گینه بیسائو اوردش !!!
مواظب ماشین خوشگلت هم باش ،همون قرمزه رو میگم محسن خاااااااااااااااااااااااااااان !!!!
+ نوشته شده در  Tue 4 Mar 2008ساعت 0:33  توسط mahdi  | 

خوفین؟؟؟؟ راستی هیچی !!!!

تو کف باشین تا بعد که بهتون بگم!!!

+ نوشته شده در  Mon 25 Feb 2008ساعت 8:11  توسط mahdi  | 

محسن بزغاله ی عزیزم

آخه گوسفند این کجاش عروسیه؟؟؟!!!!! ولی اون رو واقعا" با کا عبدا.....

+ نوشته شده در  Wed 30 Jan 2008ساعت 0:45  توسط mahdi  | 

سلام به همه بروبچ

امشب دلم گرفته، یادمه که خیلی وقت پیشا به یکی گفتم تا حالا دلت گرفته ؟؟؟ با سردی گفت یه چیزه عادیه!!! هنگ کردم دیگه نتونستم چیزی بگم یا ادامه بدم که واقعا" دلم گرفته چند شب پیش هم بهش گفتم تو فک میکنی که من چه جور آدمیم؟؟؟ گفتم چقدر منو میشناسی و...!!!

به قول خودش که همیشه یه چیزی کشف میکنه.... من عاشق کشف کردنشم....بعضی وقتا هم خداییش یه جور میزنه تو پر آدم که بالم میشکنه!!!

امروز وقتی امدم خونه دیدم اتاقم خیلی جم و جور شده ،اول فک کردم کار میلاد هست، اما 2ثانیه بعد مغزم فرمان داد، عزیزم درسته گشنته اما خداییش دیگه چرت نگو، آخه میلاد کاری جز به هم ریزی هم داره؟؟؟

کار مامان بود (تابلو بود) امدم پایین از مامان تشکر کردم ، آخه با سلقه همیشگی یه حالی به اتاق داده بود(تو دلم کیف کردم) اما از یه جایی هم دلم یهو ریخت که نکنه مثل همیشه نوشته های ولو شده روی میز و کمد و... رو خونده، اما به هر حال همه جا جم و جور بود ،منم دیگه گیر ندادم که خودم میومدم و.... چرا جم و جور کردی و...!!!

+ نوشته شده در  Mon 28 Jan 2008ساعت 14:45  توسط mahdi  | 

راستی فری(فرهاد) این پستو فقط و فقط به خاطر تو میکنم (میدونم که الان که داری میخونی میگی ما خیلی خرتیم!!) یادش بخیر چند روز پیش با وحید داشتیم عکسای تو گوشیهامون رو روی کامپیوتر نگاه میکردیم که تو رو دیدیم و... اینجا واقعا" جات خالیه اما کاش عقلت میومد تو کلت و دوباره با هم .... الان نمیدونم کجایی ،یزد هستی کجایی نمیدونم اما دلم واست خیلی تنگ شده!!!
یادته فرهاد با هم رفته بودیم گنجینه کتاب تا من یه کتاب بگیرم و... یه دفعه 3تا دختره از تو مغازه زدن بیرون و تو گفتی یه چیزی بگو و.... منم دیدم یکیشون اینقدر لاغره و لباسای تنگ پوشیده، گفتم: "   آآآآآآآخ جــــــــــــــــــــــــون ، استخووووووووون!!!!" دختره یه طرف ،فرهاد هم یه طرف !!! شکماشونو گرفته بودن و... منم بدو بدو رفتم تو مغازه !!!
یادش بخیـــــــــــــــــــــــــر نیستی اینجا، اما همیشه یادتم، وقت کردی به ما هم اس ام اس هم بده فـــــــــــــــــری  "فعلن یا حق"
+ نوشته شده در  Wed 16 Jan 2008ساعت 23:8  توسط mahdi  | 

سلام من دوباره امدم ، فک کنم که 2باره درد سر ها شروع میشه !!!!
راستی بعد از مدتها یک کم نفس راحتی کشیدم !!!
دارم فک میکنم که لااقل بتونم مثه یه بچه آدم زندگی کنم، باور کن ،
امروز تو اخبار گفت که دمای اینجا بین 3 تا 6 بالای صفر هست اینقدر دقم گرفته بود که اگه میفهمیدم کاره کدوم گوسفندی هست که چرت و پرت میفرماید ، با جاروی دسته بلندمون میکردم تو دماغش که اینقد زر الکی نزنه !!! (شرمنده که یهو اعصابم خط خطی...!!)
آخه امروز حدودا" 15یا 16 درجه زیر صفر بود، یه مشت بزغاله تو اون هواشناسی بادبادک هوا میکنن!!!

امشب هم کلاس زبان داشتم ، اینقدر این دخترا حرف میزنن که اولا" مهلت به ما نمیــــــــــــــــــــــدن!!!!
 خوب همه چیزو میگن رو میکنن به من میگن حالا نوبت توئه !!!  منم که این ترم امدم تو این کلاس....و غریبه ام، نمیتونم یعنی تا الان نتونستم باهاشون راحت باشم اما دارم سعی خودمو میکنم که.... جلسه بعدی میخوام بزنم به پر رویی و.... تو این چند جلسه باور کنین هیچ کس صدای منو نشنیده یا میگن طرف خیلی شوته یا اینقد خجالتیه که.... اما کلا" بچه های خوبی هستن ،این روزا هم همش امتحان دارم اصلا"هم نمیشه زبان خوند و.... اما مثل همیشه میگم و باز هم میگم که زمان همه چیز رو حل میکنه !!!    خدا از زبونت بشنوه ،بابا امیدواااااار !!! بابا زمان!!!
خیلی وقته ورزش نکردم و شکمه داره زبون درازی میکنه!!!  صبح هم هوا سرده و آدم پایه هم نیست که بریم ورزش ، خداییش هم صبح ها خیلی حال میده خوابیدن مخصوصا" تو این امتحانا ، خدایی نمیفهمی چه حالی میده!!!
چند وقت پیشا نماینده سبک(IFK اروپا) کاراته  آسیا امده بود اینجا میخواست یه سری بزنه و .... یه کلاس داوری هم میخواست بذاره که با وحید و فرهاد رفتیم اسممون رو نوشتیم البته من اسمم رو ننوشتم آخه گفتم آخر عمری بریم تو تاتمی داوری کنیم!! خیلی پشتکار داشته باشیم جلوی همین شکمه رو میگیریم!!!
اما دوست داشتم هم "شی هان وحیدی" رو ببینم و عکس و... و هم یه کم ناپرهیزی کنیم و یکم علم بریزیم تو این کلهه !!!
به هر حال رفتیم و.... وسط کلاس تو این گیر و بیر من داشتم تو سر وحید فرهاد میزدم و... مثل همیشه مسخره بازی و... که یهو یه سوال پرسید؟؟!!!
 اول از وحید پرسید و بعد هم یه سوال از من( حالا منم مونده بودم تو این گیر و بیری) که اصلا" موضوع بحث چیه و....؟؟؟!!؟؟؟؟ یه دفه فرهاد تو گوشم گفت: " الان من اگه جای تو بودم خر میوردم قالی بار میکردم!!!"
این هم از کمک این استاد بزرگوار !!!   داشتم دنبال خرها و قالی ها میگشتم که کناری من گفت و....
یه نفس راحت کشیدم و.... عصر هم امتحان میگرفتن که من نرفتم (آخه اسمم رو ننوشته بودم و از همه مهم تر پول به حساب نریخته بودم!!)  تو راهه خونه هم عمه فرهاد رو اوردم جلوی چشاش اما خیلی هم اون قیدشه تازه تشویق هم میکنه!!!

+ نوشته شده در  Wed 16 Jan 2008ساعت 23:4  توسط mahdi  | 

سلام به همه برو بچ خودمون امشب که امدم همه نوشته های سعید رو میخواستم پاک کنم اما از دلم نیومد یهجوری نامردیه آخه از دوستای اون امدن نظر دادن منم زرتی همه چیزش رو.... شرمنده سعید جان نمیخواستم اینو بگم اما چون امد نوک زبونم دیگه اگه نگم....!!!
راستی هر چی واسهما توی این دنیا پیش میاد ممکنه در نظر ما بد باشه اما حتما" پشت هر کاری که خدا میکنه حکمتی هستش
پس بیاییم ناشکری نکنیم (سعید جاااان گوش کن عزیزم) امیدوارم همه موفق باشین
+ نوشته شده در  Fri 28 Dec 2007ساعت 1:18  توسط mahdi  | 

زندگی
+ نوشته شده در  Tue 11 Dec 2007ساعت 23:43  توسط mahdi  | 

سلام به دوستان عزیزم من مهدی هستم چند وقت پیشا من وبلاگ رو در اختیار یکی از دوستانم قرار دادم که اون آپ کنه یکی از دوستای گلم بنام سعید

اونم بد آپ نکرده خداییش!!!! به هر حال ازش ممنون تا الان اما از این به بعد سعی میکنم خودم آپ کنم

یا علی

+ نوشته شده در  Sun 9 Dec 2007ساعت 1:52  توسط mahdi  | 

اسمتو گذاشتم گل  گله من     ترسیدم پژمرده شی
اسمتو گذاشتم ماه پشت ابر قایم نشی
اسمتو گذاشتم خورشید   ترسیدم آخر روز غروب بشی

اسم  تو  گذاااااااشتم جوووووووووووووووووووووووووووووونم     که اگه رفتی دیگه منم بی تو نمونم
اسمتو گذاشتم  عمرم  که اگه موندی منم با تو بمونم
جوووونم عمرم که اگه موندی، منم فقط با تو بمونم
میخوام بریزی آتش عشقت رو تو قلبم ، میخوام بمونم دستای گرم تو مرحم دردم
بخون صدای تو بهترین صدای عشق منه
ببین که اسم تو قشنگترین اسم تو ذهن منه

+ نوشته شده در  Mon 26 Nov 2007ساعت 14:6  توسط mahdi  | 

سلام

میدونم اون حرفام اشتباه بوده اما میبایست اون حرفها رو بهت بزنم تا لااقل.... نمیدونم والا...

گفته بودم برام فرقی نمیکنه اما واقعا" میکنه َ گفته بودم دلم برات اصلا" تنگ نشده اما...

+ نوشته شده در  Sat 24 Nov 2007ساعت 1:51  توسط mahdi  | 

مرا به اغوشت راه بده      میخواهم ببوسمت     بیا چشمانمان را ببندیم

میخواهم وقتی لبهای معصوممان به هم گره میخورد     هر دو از فرط لذت در آغوش یکدیگر نفس نفس بزنیم

از لذت متناهی جسممان           وجود نامتناهی خدا را با چشمانی بسته تصور کنیم

چشمانت را باز کن      بیا ساعتها یکدیگر را در آغوش بگیریم      ای تنها هم آغوش من

بیا که احساسم را دست نخورده برایت نگه داشته ام         و جسمم را به لذت بوسه ای نفروخته ام

بیا که میخواهم وقتی دستانت را بر روی احساسم میگذاری

از فرط لذت، قطره های اشک بر روی گونه هایت بدرخشد     میخواهم با اشکهایت بر تمام احساسم بوسه زنی

میخواهم اشکهایت تمام احساسم را خیس کند

بیا

+ نوشته شده در  Sat 17 Nov 2007ساعت 0:40  توسط mahdi  | 

سلام اینم آپ
+ نوشته شده در  Sun 12 Aug 2007ساعت 23:22  توسط mahdi  | 

سلام به همه بروبچ . امیدوارم توپ توپ باشین

امتحانا هم تموم نمیشه یکم نفس بکشیم

هرکی نفهمه میگه بس که خوندیم خفه شدیم

بعد از امتحانا میام فعلن بای

+ نوشته شده در  Mon 11 Jun 2007ساعت 15:7  توسط mahdi  | 

سلام

چند وقتی نبودم،حالا کجا بودم....!!! اگه هم نبودیم باور کنین داشتم زیر سایه شماها قدم میزدم(بچه ها چایی پوست کنده بودن جاتون خالی!!!!)

رفته بودم مسافرت(اول رفتیم جیرفت و... آخر هم رفتیم بندرعباس) میگفتن جاده جیرفت خیلی جالبه (البته همین طور هم بود) اینجا هوا سرد اما اونجا.... خیلی خوش گذشت بماند عمو یواش میرفت و....!!!!

جیرفت شب موندیم (زنگ زده بودیم هماهنگ کردیم) اونجایی هم بودیم جای خوبی بود، صبح زود هم راه افتادیم به طرف بندر اما تفریحی....

بعد از مسافرت هم فرهاد گفت بیا کرمان (منم رفتم)یه روز هم اونجا بودم/. شب امدیم،صبح زودش هم با هیئت کوهنوردی (که تشکیل میشد از آدم های شکم گنده، بیکار ،حلاف ، پر حرف و پیر) بماند!!!

اما خیلی بد نگذشت،تصمیم گرفتم هر هفته با همون خانواده بریم بیرون بهتره... فرهاد هم بود، ما 2تا که شب توی جاده صبح زود هم توی کوه بودیم داشتیم ولو میشدیم رو زمین، توی ماشین هم 2تایی چرت زدیم تا... رسیدیم/.

عکس   عکس  عکس عکس عکس عکس    عکس

این یه حکایت هست که یادم نمیاد از کدوم سایت برداشتمش:

حکايت جوانی که ساعت نداشت!!!!

مرد جوون : ببخشين آقا ، می تونم بپرسم ساعت چنده ؟

پيرمرد : معلومه كه نه !

جوون : ولی چرا ؟ ! مثلا" اگه ساعت رو به من بگی چی از دست ميدی ؟ !

پيرمرد : ممكنه ضرر كنم اگه ساعت رو به تو بگم !

جوون : ميشه بگی چطور همچين چيزی ممكنه ؟ !

پيرمرد : ببين ... اگه من ساعت رو به تو بگم ، ممكنه تو تشكر كنی و فردا هم بخوای دوباره ساعت رو از من بپرسی !

جوون : كاملا" امكانش هست !

پيرمرد : ممكنه ما دو سه بار ديگه هم همديگه رو ملاقات كنيم و تو اسم و آدرس من رو بپرسی !

جوون : كاملا" امكان داره !

پيرمرد : يه روز ممكنه تو بيای به خونه ی من و بگی كه فقط داشتی از اينجا رد ميشدی و اومدی كه يه سر به من بزنی! بعد من ممكنه از روی تعارف تو رو به يه فنجون چايی دعوت كنم ! بعد از اين دعوت من ، ممكنه تو بازم برای خوردن چايی بيای خونه ی من و بپرسی كه اين چايی رو كی درست كرده ؟ !

جوون : ممكنه !

پيرمرد : بعد من بهت ميگم كه اين چايی رو دخترم درست كرده ! بعد من مجبور ميشم دختر خوشگل و جوونم رو بهت معرفی كنم و تو هم دختر من رو می پسندی !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد تو سعی می كنی كه بارها و بارها دختر من رو ملاقات كنی ! ممكنه دختر من رو به سينما دعوت كنی و با همديگه بيرون بريد !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد ممكنه دختر من كم كم از تو خوشش بياد و چشم انتظار تو بشه ! بعد از ملاقاتهای متوالی ، تو عاشق دختر من ميشی و بهش پيشنهاد ازدواج می كنی !

مرد جوون : لبخند ميزنه !

پيرمرد : بعد از يه مدت ، يه روز شما دو تا مياين پيش من و از عشقتون برای من تعريف می كنين و از من اجازه برای ازدواج ميخواين !

مرد جوون در حال لبخند : اوه بله !

پيرمرد با عصبانيت : مردك ابله ! من هيچوقت دخترم رو به ازدواج يكی مثل تو كه حتی يه ساعت مچی هم از خودش نداره در نميارم

اولین طلاق پس از حادثه 11 سپتامبر مربوط می شه به مردی که محل کارش طبقه 103 برج تجارت جهانی بوده، ولی در روز حادثه به جای اینکه سر کارش باشه، خونه دوست دخترش خواب بوده! تلویزیون رو هم ندیده بوده که بدونه چه خبره! خانمش زنگ می زنه. آقا گوشی رو بر می داره. خانمش می پرسه عزیزم حالت خوبه؟ کجایی؟ آقا جواب می ده: سر کارم هستم تو دفترم 

+ نوشته شده در  Sun 11 Mar 2007ساعت 0:54  توسط mahdi  | 

سلام خوبین؟؟؟خوشین؟؟؟؟ سلامتین؟؟؟؟ چه خبرا؟؟ خوش میگذر بدون ما؟؟؟

ای خدیا شکرت ،چقدر زود گذشت!!! به همین زودی یک ماه گذشت... حالا فردا هادی داره میره که بیارتشون ،البته عموم هم همراش میره، اون یکی عموم هم که اونجاست، خدا کنه عمو که داره میاد با بچه هاش هم بیان (با محمد) روزگاری داشتیم با هم...

 فرهاد هم ما رو خفه کرد از بس به ما گفت کی میان؟؟؟ کی میان؟؟؟ نکبت فقط فکر شکمشه، میگه امتحانام تموم شده اما من فک میکنم دانشگاه رو 2در کرده که بیاد... (البته این هم میدونم که وبم هم میخونه از همین جا هر چی فهش به عم... میدم ،مگه دستم بهت نرسه، یه کارت بهش دادم 25تومن توش بوده اقا رفته 11تومنش رو نقد کرده....بعد کارت رو گم کرده... بعدش به من میگه.... بچه روت رو کم کن !!!

از بس چرت گفت که یادم رفت بگم ،فردا بابا و مامان از مکه برمیگردن، اخی بعد از یک ماه.... اخ چقدر خسته شدم تو این مدت اما خیلی زود گذشت....

راستی همین اق فرهاد که میگه بیا با من کورس بذار ،همین امروز که تازه بارون گرفته بود میخواست ماشین رو چپ کنه ،ولی چون سرعتش کم بود گرفتش، انشالاه دفعه بعد از شرمندگیه خدا در میاد !!!

این یارو ما رو ترکوند بس چپ و راست ما رو دید و گفت آپ کن، مثه محسن که هر وقت ما رو میدید میگفت: مهدی سیدی چی داری؟؟؟ بچه بجای سلام ....


راستی این هم یادم رفت بگم معمولا" وقتی این داش فرهادمون به هر جا پا میزاره اونجا رو روم به دیوار به گ..میده، نمی دونم چرا اینقدر بی عفت کلام شدیم (شدیم جمع هستش نه مفرد که شامل وحید و فرهاد و غیره هم میشه)

این انتراکت هم واستون دارم که یکم خوابتون بپره:

 آزادی

اگر به عکس میدان آزادی از بالا دقت کرده باشین میدان آزادی به صورت یک صلیب کاملا” مدرن انگلیسی ساخته شده.حتی من شنیدم در دوره پهلوی وقتی این میدان توسط یه مهندس خارجی ساخته شد بعد از اینکه فهمیدن قضیه از چه قراره خود شاه اون مهندس رو در میدان آزادی دار زد.
به هر حال همیشه برام این سوال بود که وقتی تو تهران راهپیمایی میشه چرا هیچ وقت موقع تصویربرداری از نمای برج آزادی فیلم نمی گیرن.
راستی اگه Google Earth دارین حتما” یه نگاهی به شهرک اکباتان هم بندازین.اگه دقت کنین از بالا نوشته شده “جاوید شاه” که تا حرف جاوید شا رو کاملا میشه خوند

فعلن یا حق/.

+ نوشته شده در  Wed 17 Jan 2007ساعت 1:31  توسط mahdi  | 

چند وقت پیشا یکی میگفت، مهدی خیلی ریختی به هم ، گفتم جدا"؟؟؟ اما پیش خودم گفتم "آره" واقعا" ریختی به هم(خر خودتی به هم ریختی اساس!!! خودت هم خبر نداری) آخه چرت و پرت زیاد میگفتم و میرفتم تو فکر و... مرتضی میگفت:"عاشق شدی" یه کم فکر کردم، گفتم عاشق چی؟؟؟ یا اصلا"کی؟؟؟ بعد به خودم گفتم به مغزت فشار نیار!!! یهو هنگ میکنی!!! اون موقع چندتا دیگه پیدا میشن و میگن... شاید هم قوزفیش شده!!!! 

 

اولین باری که شعر سهراب رو خوندم، حقیقتش مغزم error داد! یعنی چی؟ کرکس مگه قشنگه؟؟؟ چرا میگه چیزی کم نداره؟؟؟ پیش خودم گفتم: هوی سهراب آدم باش!!! و بعد هم گفتم این یارو خیلی قاطی داره . ولی الان یبینم که خیلی هم قاطی نداشته یا اصلا" قاطی نداشته، کی میگه چرت و پرت میگه؟؟؟ داشتم فک میکردم چرا مردم به گلابی نمیگن پرتقال؟؟؟ راستش تا حالا فکر کردین ،چرا؟؟؟ شاید چون شبیه موز نیست، نمیدونم؟ اگر فهمیدین به منم بگین/.

 

وقتی وعده کاندیدها رو دیدم که رو در و دیوار زده بودن: خونه میسازم واسه هر جوون بیکار سه تا ،100واحد ورزشی رایگان در 100 منطقه شهر و.... کفم برید که بابا ما چقدر تو این شهرمون ادم خوب داریم و خودمون خبر نداریم؟؟؟ فقط این وسط چندتا مشکله یکی اینکه 3تا خونه واسه 3تا جوون کافیه، یکی نیست بگه:آخه همین کارا رو کردین که جوونا سطح توقع رفته بالا !!! 100واحد ورزشی رایگان در 100 منطقه شهر ، به خدا زیاده!!! مگه نه؟؟؟ آخه ما این همه ورزشکار نداریم(آخه روم به دیوار همشون معتاد شدن) این هم به دلیل امکانات زیاده!!! تازه وقتی یه بنده خدایی بگه کشور ایران هنوز جای زیادی برای رشد جمعیت داره!!! خدا کنه مردم باور نکنن و فکر کنن این هم مثه یه وعده انتخاباتیه که 2روز نشده اجرا میشه؟؟؟ باور کنید آخه مگه نشنیدید؟؟؟ هر وقت که میخواد یه طرح اجرا بشه، ساعت ها 1ساعت میرن جلو!!!و همین جور تا...(میفهمین که؟؟؟اگه نمیفهمین حالیتون کنم!!!) یکی از استادامون فوق روان شناسیه(چند وقتی پیش هم رئیس اداره بهداشت بود) با یه نمودار(البته به انگلیسی گفت) واسه بچه ها توضیح داد که آگه به حرف اون آقا عملی بشه (یعنی همون که کشور ایران هنوز جای زیادی برای رشد جمعیت داره!!! ) در سال 2020مردم ایران از مرز میزنن بیرون!!! (باور کنید) اما حقیقت داره ، من که از الان زنبیلمو گذاشتم توی کوچه بغلی که اگه خبری شد بگم اینجا از همون اول مال من بوده(البته این مسائل رو باید به صورت منطقی حل کرد، گاهی هم هم پشت درهای بسته)

نمیدونم چه بلایی به سر این ابرای بیچاره دادن؟؟؟ تو این چند روز اینقدر بارون امده که فک کنم تو شمال کشور اینقد نیومد/ من که فک میکنم بارور شون کردن، همین کار و کردن که وضع مزاجی ابرا ریخته به هم!!! اسهال شدن ، به احتمال زیاد بارور کردنشون و... این بد بختا به نیترات نقره آدت نداشتن و.... !!!!

فعلا" یا علی فقط مواظب باشید بعد از خواندن وبلاگ قوزفیش نشین!!!! 

+ نوشته شده در  Sun 24 Dec 2006ساعت 23:41  توسط mahdi  | 

عشق مانند آواز خواندن است. انسان می تواند به اندازه کافی، خودش را راضی کند ولی شاید همسایه ها از زیادش خوششان نیاید.

Zora Neale Hurston

 

 

عشق همانند یک گل رز است. بوی خوبی دارد ولی اگر خیلی محکم آن را نگه داری، ممکن است انگشتت را سوراخ کند، خونت را بریزد و تا آخر عمر زخمی بگذاردت.

Alfonso Aguila

 

 

 

هر چیزی که با خشم آغاز شود، به شرمساری ختم می شود.

George Eliot (Mary Ann Evans)

 

فعلا

 

 

یا علی

+ نوشته شده در  Sat 16 Dec 2006ساعت 0:46  توسط mahdi  | 

فرشته ها حتما مي آيند ......آمده اند پايين. همه جا پر از فرشته است. از کنارت که رد مي شوند،مي فهمي؟ اسمت را که صدا مي زنند، مي شنوي؟ دستشان را که روي شانه ات مي گذارند ،حس مي کني؟ خوب خيالاتي شديااااااااااا

ziba
+ نوشته شده در  Wed 25 Oct 2006ساعت 17:5  توسط mahdi  |